خسته شدم بس که از تویی که خودمم ،بیخود دفاع کردم
پ.ن:پذیرش آقا،پذیرش!بپذیرید که همین گه هستید و لاجرم همین باقی می مانید.
+
نوشته شده در
88/04/14ساعت 1:47 توسط آلوشا
|
+
نوشته شده در
88/04/12ساعت 19:6 توسط آلوشا
|
میدونی؟اصلن دست ما نیست،که این ذهنامون خودشون بلدن خط بکشن،یه جاهایی نرده و یه جاهایی دیوار.اصلن انگار این مرز تعیین کردن ِ رو خوب بلدن،حتی خوب تر بلدن به این مرزا طول و عرض بدن!یعنی از کِی؟تا کجا؟چه جوری؟بعد خودشون اون دور وایسن،ذوق مرگ از اینکه تموم جزئیات و قوانین مرزهاشونو تعیین کردن،به باقی ِ زندگیشون مشغول شن و هی هی این نیازه به اون ور ِ مرزو انکار کنن! اونقدر انکار کنن که یه روز بزنن زیرش،بگن نه!ما نبودیم که ساختیمش...
+
نوشته شده در
88/04/10ساعت 1:16 توسط آلوشا
|
وقتی همچین تنت داد میزنه...
+
نوشته شده در
88/04/09ساعت 20:44 توسط آلوشا
|
خسته ام،از این مدام پاره کردن و چسب زدن دفتر مشق ام
+
نوشته شده در
88/04/07ساعت 22:29 توسط آلوشا
|