تبليغاتX
آلوشا
ما خود شکسته ایم

چه باشد

شکست ما؟

+ نوشته شده در  88/03/30ساعت 19:45  توسط آلوشا  | 

دیشب خواب یه باغ ِ پر از گل و درخت میوه و اینا دیدم! نه از این گل ملنگ هایی که آدما واسه دلبرشون می برن،نه!یه گل هایی که وقتی از کنارشون رد می شدی چنگ میزدن پاهاتو می گرفتن،اگه دستتو میبردی به سمتشون،دستت میونشون زندانی میشد!

اصلن باغش خیلی عجیب بود،کوچیک بود و همه جا با گل و گیاه پوشیده شده بود!آسمون معلوم نبود،نور نداشت،همه جا تاریک بود!

منم تو اون گیر و دار می خواستم از درخت توت بچینم،ولی درخت به اون بزرگی فقط یه دونه توت داشت!اون یه دونه رو چیدم اما اصلن یادم نمیاد که خورده باشم!!

کلی حس خفگی داشتم اونجا ولی نمی ترسیدم!

 همه مون بغض داریم،احساس می کنیم یه چیز راه نفسمونو گرفته و همین حالاس که خفه شیم!ولی نمی ترسیم.

......

پ.ن:این روزا هیشکی تو زندگیم کم نیست،همه زیادی هم هستن!

+ نوشته شده در  88/03/29ساعت 11:20  توسط آلوشا  | 

دنیای ما قصه نبود

 پیغوم سر بسته نبود.

 دنیای ما عیونه

 هرکی می خواد بدونه:

 دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هرکی باهاش کار داره

 دلش خبردار داره!

 دنیای ما بزرگه

پر از شغال گرگه! ...

 باید یکی تو این روزا باشه،که شعر بگه،که شاعر باشه!ماهم باید شعر خودمونو داشته باشیم که آخرش نوشته باشه خرداد 88.

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت 12:42  توسط آلوشا  | 

از خودم می پرسم چطور میشه خندید،آرایش کرد،موزیک گوش کرد؟

من خیلی از لحظه ها وبعضی از حس ها دیگه یادم نیست!

باورم نمیشه که ماها یه روزایی حس میکردیم خوشبختیم!!!یه روزایی از ته ِ دل می خندیدیم و شاد بودیم.

انگار چند سال از ۲۲خرداد میگذره و ما تو این برزخ گیر افتادیم،باور نمیکنم هنوز یک هفته هم نشده!

صورتم توی آفتاب دیروز بابلسر  بدجور سوخته و از دیشب انگار توم آتیش روشن کردن!از همه ی صداها میترسم و به همه کس و همه چیز مشکوکم!همه ی پسرایی که تا ۹شب تو دانشگاه موندن،دستگیر شدن!ما هم تهدید شدیم و امتحان ِامروزُ نرفتیم!بچه ها همه بهت زده ان!هیشکی باورش نمیشه به اینجاها کشیده شده!خیلی هارو جلوی چشممون  به قصد کشت زدن و بردن اما از بعضی ها هنوز خبری نداریم!

هنوز باورم نمیشه!نیروهاشون اون قدر زیاد بود!از همه طرف محاصره بودیم و هر لحظه هم بهشون اضافه میشد از شهرها و روستاهای اطراف....

همه نگرانیم!از یه طرف نگران امتحانا،که به لطف استادها و رئیس جاکش دانشگاه لغو نشد و فقط ماها ازش محروم شدیم و از طرف دیگه نگران اینکه نمی خوایم بشینیم تو خونه،اما به شدت حمایت بچه هارو از دست دادیم و خودمون هم تو خطریم!

هیچی آرومم نمیکنه!همه چیز افتضاحه...

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت 16:1  توسط آلوشا  | 

دارم بالا میارم

امروز،اینجا ـ دانشگاه مازندران ـ شاهد وحشیانه ترین لحظه ها بود

نه بلدم توصیف کنم اونهمه وحشی گریو نه میتونم مرثیه بخونم و اشکتونو در بیارم!

امروز هیچ استادی به حمایت از ما نیومد

رئیس دانشگاه موبایلشو خاموش کرد و آدم حسابمون نکرد

حراست دانشگاه بارها سعی کرد مارو با یه ترفندی بفرسته تو بغل وحشی هایی که پشت ِ در و دیوار دانشگاه منتظرمون بودن!

حالم بده!پسرا هنوز توی دانشگاهن و ما هیچ کاری ازمون بر نمیاد

تف تو روی ....بگم کی که سبک شم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  88/03/26ساعت 23:0  توسط آلوشا  | 

برای دست های درهم و عرق کرده مون

برای نگاه های پر از حسرت مون

برای صداهای گرفته و پاهای تاول زده مون

بری دلداری هامون به همدیگه

برای تحمل نگاه آدم های زندگیمون

برای شنیدن عبارت "جوگیر" به اندازه ی موهای سرمون

برای بی خوابی ها،نگرانی هامون

برای گریه ها و بغض های بی موقع مون

برای تو

که کم بودی

....

پ.ن:امروز انتخاباته

 

+ نوشته شده در  88/03/22ساعت 10:11  توسط آلوشا  | 

انگار این روزا داره منو تغییر میده،میتونم بخندم، به واسطه ی یک پارچه ی سبز احساس نزدیکی کنم،دوست داشته باشم! این روزا آدما برای من دو دسته ان:اونایی که سبزن و اونایی که نیستن! پ.ن:دلم واسه نسلمون میسوزه:)
+ نوشته شده در  88/03/21ساعت 1:3  توسط آلوشا  | 

رفت و

رها نمی کنی

آمد و

ره نمی دهی

سعدی

 

+ نوشته شده در  88/03/16ساعت 16:10  توسط آلوشا  | 

هفته ی دیگه این موقع...

نمی تونم حسمو پنهون کنم،خودمو سانسور کنم و از یه چیزایی فاکتور بگیرم!

من عصبی ام،بی خوابم،نگرانم!

در توان من نیست!تحمل پوزخند ها و دروغ های این موجود از عهده ی من خارجه!

میرحسین کلی اشکال داره،قبول!ولی قضیه لنگه کفش تو بیابونه:)

من نمیکشم!کاش این یه هفته هم تموم شه و این دولت پرونده اش بسته شه.آره!معجزه نمیشه،اما من بعد یه ماه یه شب آروم می خوابم لابد....

+ نوشته شده در  88/03/16ساعت 15:57  توسط آلوشا  |