نشد که من یاد بگیرم
صدایت را بشنوم
فقط
نشد
+
نوشته شده در
88/04/31ساعت 18:6 توسط آلوشا
|
یک هو به خودت می آیی،می بینی چه زندگی ات آرام و یواشکی شده،دیگر لزومی برای بروز انواع و اقسام احساسات به اطرافیان نمی بینی و خوب یاد گرفته ای در تیررس ِ غم ها و غرهایشان نباشی.
خوب یاد گرفته ای پرایوسی ات را حفظ کنی و دیگر کسی از قیافه ات همه ی درونیاتت را حدس نزند،همه ی این ها را که کنار ِ هم بگذاری می بینی چه خوب است که نیست...
+
نوشته شده در
88/04/31ساعت 13:2 توسط آلوشا
|
آدم هایی هم هستند که اصراری برای عاشقت شدن و در آخر ریدن بهت ندارند
هستند
+
نوشته شده در
88/04/30ساعت 0:27 توسط آلوشا
|
شده یکروز از خواب بیدارشین ببینین نرفتین به گا؟
+
نوشته شده در
88/04/30ساعت 0:21 توسط آلوشا
|
این که نباشی فرق دارد
با این که از کنار هم عبور کنیم و من مدام به پشت ِ سرم نگاه کنم که شاید تو هم نگاه کنی...
لعنت به تمام خواب ها و اتفاقات و راه ها و من ها و تو ها،لعنت...
+
نوشته شده در
88/04/29ساعت 7:3 توسط آلوشا
|
اینکه خیال کنی همیشه همین طور می ماند که تو از نبودنش کلافه و رنجور و مچاله
نه
نمی ماند
با قانون نیوتن هم ثابت می شود که نمی ماند
+
نوشته شده در
88/04/28ساعت 2:18 توسط آلوشا
|
فوری
یک جوری به من برسان
آغوشت را
+
نوشته شده در
88/04/28ساعت 2:9 توسط آلوشا
|
انساناتی باید باشند که جدا از عاشق بودن،انسان باشند همانا
توضیح واضحات:انسانات جمع انسان لابد
+
نوشته شده در
88/04/28ساعت 1:59 توسط آلوشا
|
اینکه یکی درونت لم داده باشد و هیچ کاریش نیاید و فقط غمش باشد،گریه و غرش باشد خوب است
علائم ِ حیاتی ات برگشته انگار
+
نوشته شده در
88/04/28ساعت 1:53 توسط آلوشا
|
دلتنگی از آن نوع احساسات ِ خود محور ِ دیکتاتور می باشد.
بله آقا می باشد
+
نوشته شده در
88/04/28ساعت 1:48 توسط آلوشا
|
هیچ چیز درست نمی شود،آدم جا می ماند از بوسه و آغوشت،از رنگ پریدگی ات میان جمع وقتی حواست ناخود آگاه به من است...
جا می ماند
جا می ماند
+
نوشته شده در
88/04/27ساعت 11:56 توسط آلوشا
|
...
به جای این سه نقطه پستی بود،که فقط چند ثانیه پابلیش موند
پ.ن:وبلاگ ِ یواشکی
+
نوشته شده در
88/04/24ساعت 23:39 توسط آلوشا
|
" انجام دادن ِ رفتاری از روی غریزه و احساس "
با دلایل ت.خ.می ِ ماها، نه شکل ِ رفتار منطقی می شه و نه ما آدم حسابی جلوه می کنیم
پ.ن:عوام فریبی ، خود فریبی ، فریب ُ رز
+
نوشته شده در
88/04/24ساعت 2:1 توسط آلوشا
|
یک حرف هایی اش را باید قاب گرفت اصلن:
...مگه تا حالا واسه چی می خواستی؟
می شه یه عمر به این جمله فکر کرد و در راستای تهوع از خود به توالت حمله ور شد
+
نوشته شده در
88/04/21ساعت 23:55 توسط آلوشا
|
چقدر خوبه که آدم بعد ِ این همه مدت هنوز رازهای خودشو داره
+
نوشته شده در
88/04/21ساعت 15:53 توسط آلوشا
|
این که یکی باعث شه گاهی احساس حماقت کنی خیلی بهتر از اینه که همیشه احمق فرضت کنن
طبیعتن
جبرن
سهون
کلن
معمولن
+
نوشته شده در
88/04/21ساعت 15:17 توسط آلوشا
|
بهم گف دلت واسش تنگ میشه،من فقط خندیدم و آروم گفتم شاید!! ازجاش بلند شد و محکم بغلم کرد
بغلش خیلی می ارزید
اون قدر که دروغ به این بزرگی بگم...
+
نوشته شده در
88/04/21ساعت 15:5 توسط آلوشا
|
کلن قبول کن متوهمی
+
نوشته شده در
88/04/20ساعت 23:41 توسط آلوشا
|
مث اون ویدئو ایتالیایی ئه که دختره توهم اینو داره که یکی همَش هس،بعد تو ماشین کنارش می شینه و اون رانندگی می کنه،توی خونه باهاش دعوا می کنه،حتی س.ک.س هم
مث اون،دقیقن همون جوری!میشه،مگه نه؟
+
نوشته شده در
88/04/20ساعت 22:32 توسط آلوشا
|
امروز با هم قرار گذاشتیم ده سال دیگه همین جوری کنار هم دراز بکشیم،من روی شیکمم و اون به پهلو،بعد باهم دوس پسرای ده سال گذشته مونو بشماریم،اون گف من دلم می خواد دویست تا باشه و من گفتم ترجیح میدم تعداد دوس دخترامو بشمارم،در راستای میل شدید به هم جنس گرایی
پ.ن:دو نقطه دی عجالتن
+
نوشته شده در
88/04/20ساعت 22:22 توسط آلوشا
|
دیگران با همه کس
دست در آغوش کنند
ما که بر سفره ی خاصیم
به یغما نرویم
سعدی
+
نوشته شده در
88/04/18ساعت 19:51 توسط آلوشا
|
قسمت جالب ماجرا اینجاس که تو واسه چیزی ناراحتی که حقیقت نداره و اون واسه حقیقتی خوشحاله که وجود نداره...
+
نوشته شده در
88/04/18ساعت 14:59 توسط آلوشا
|
شده فک کنین چقدر می تونستین بد باشین و نبودین؟
شده فک کنین چقدر می تونین بد باشین و نیستین؟
شده از بد نبودنتون پشیمون باشین؟
شده؟
+
نوشته شده در
88/04/18ساعت 14:51 توسط آلوشا
|
دروغ شنیدن و خوش بودن آسونه؟!
چرا هیشکی به من دروغ نمیگه؟
یکی هم تو این دنیا باید پیدا شه که به من دروغ بگه خب
+
نوشته شده در
88/04/18ساعت 14:46 توسط آلوشا
|
تاب می خورم از این احساسات یکی در میون دوست داشتن و نفرت،دختره ی توم غرغر می کنه ،من یک عدد انسان سر در گریبان ِ مچاله ی مغموم می باشم که دردش فقط خستگی ست!
من یه لیوان آب ورداشتم و قطره قطره می خورم،هم از تموم شدنش می ترسم و هم تاب ِ تشنگی ندارم!منتظرم یکی بیاد دستش بخوره به لیوان ِ آب و همش بریزه تا خیالم راحت شه...
زیاد طول نمی کشه!یا این لیوان آبُ تا ته سر میکشم،یا لیوان میشکنه و خیالم راحت میشه و یا آبش خشک میشه!
یه حالت دیگه که اصن واسم موضوعیت نداره اینه که یکی دیگه بیاد و لیوانم ُ سر بکشه!به طرز پر رویانه ی افراط گونه ای مطمئنم لیوان ِ فقط مال ِ خودمه(با دو نقطه دی خوانده شود)
پ.ن:اینجا اون قدرا که فک می کردم خودمونی نیست انگار
پ.ن:خودتو آب فرض نکن،لیوان آب واسم تداعی کننده ی یک شرایطه نه صرفن آدم!
+
نوشته شده در
88/04/18ساعت 14:12 توسط آلوشا
|
من از اون آدم هایی ام،که خوب بلدن چیزی بشن،که هیچ وقت نمی خواستن بشن
اهوم
+
نوشته شده در
88/04/15ساعت 0:37 توسط آلوشا
|
همین یه وختایی که می دونم نباید هیچی بگم اما میگم
همین یه وختایی که قیافه ات به طرز وحشتناکی دو نقطه دی میشه
همین یه وختا،از ته ِ ته ِ دلم می خوام نباشم کلن!بس که پرم از علامت سوال وناتوانی
+
نوشته شده در
88/04/14ساعت 23:54 توسط آلوشا
|
خوب یاد گرفتم چندتا کارو همزمان انجام بدم:
بخونم و
بکِشم و
بنوشم و
بخندم و
زار زار گریه کنم
+
نوشته شده در
88/04/14ساعت 23:45 توسط آلوشا
|
از صب ندیده گرفتمش،فورواردش کردم اون ته ته ها،تا خواست مچمو بگیره جاخالی دادم و خودمو با صدتا کار ِ ریز و درشت مشغول کردم.اما میدونی؟راه نداره!یهو غروب میشه!اون حسه میاد بست جلوت می شینه و خیره میشه تو چشات و سرخوردن اشکاتو نیگا میکنه...
اهوم،بعضی ها اینجوری ان اصلن
+
نوشته شده در
88/04/14ساعت 23:32 توسط آلوشا
|
خسته شدم بس که از تویی که خودمم ،بیخود دفاع کردم
پ.ن:پذیرش آقا،پذیرش!بپذیرید که همین گه هستید و لاجرم همین باقی می مانید.
+
نوشته شده در
88/04/14ساعت 1:47 توسط آلوشا
|